
این ، همان دستانیست که در آرزوی دست گیریت پیر شد....
عکس هایی از اوژن اوقاتیان

از نگاه من بهترین مونس در تنهایی ات خود تویی...!
اگر مادر باشد که دیگر اسمش تنهایی نیست!!...
اگر کتاب باشد که دیگر خلاءی وجود ندارد!!...
...تنهایی یعنی خلاء...
این تویی که تنهایی ات راپرمی کنی!..
این تویی که خودت را تشویق به انجام کارهای روزمره درتنهایی می کنی...
...این تویی ...
پس تنهایی هیچ وقت معنا پیدا نمی کند مگر اینکه تو خودت و عقایدت و افکارت را از بین ببری...
تنهایی ...

بدون شرح ....
سلام
با تشکر از تمام کسانی که به وبلاگم سر زدند باید
بگم که دوستان خواهش می کنم ، آدرس ایمیل یا
شماره تماس تون رو برام بفرستید تا بتونم برای
نمایشگاه خبرتون بکنم ..... شاد باشید

این ماییم که با قلم بر بوم زندگیمان نقش می زنیم و زیبایی هایش را می سازیم .... پس چه خوبست که زیبا نقش بزنیم ....
سلام
با تشکر از تمام کسانی که به وبلاگم سر زدند باید
بگم که دوستان خواهش می کنم ، آدرس ایمیل یا
شماره تماس تون رو برام بفرستید تا بتونم برای
نمایشگاه خبرتون بکنم ..... شاد باشید

بدون شرح !!!
سلام
با تشکر از تمام کسانی که به وبلاگم سر زدند باید
بگم که دوستان خواهش می کنم ، آدرس ایمیل یا
شماره تماس تون رو برام بفرستید تا بتونم برای
نمایشگاه خبرتون بکنم ..... شاد باشید

آغاز یک پایان ....
سلام
با تشکر از تمام کسانی که به وبلاگم سر زدند باید
بگم که دوستان خواهش می کنم ، آدرس ایمیل یا
شماره تماس تون رو برام بفرستید تا بتونم برای
نمایشگاه خبرتون بکنم ..... شاد باشید
چین و چروک های صورتش زندگی را برایم معنا کرد .... زندگی یعنی درد....
سلام
با تشکر از تمام کسانی که به وبلاگم سر زدند باید
بگم که دوستان خواهش می کنم ، آدرس ایمیل یا
شماره تماس تون رو برام بفرستید تا بتونم برای
نمایشگاه خبرتون بکنم ..... شاد باشید
در امتداد این روزگار سیاه ، به خود می بالم که شادم .....
با تشکر از تمام کسانی که به وبلاگم سر زدند باید
بگم که دوستان خواهش می کنم ، آدرس ایمیل یا
شماره تماس تون رو برام بفرستید تا بتونم برای
نمایشگاه خبرتون بکنم ..... شاد باشید
سپاس
در آغوش نور .....
با تشکر از تمام کسانی که به وبلاگم سر زدند باید
بگم که دوستان خواهش می کنم ، آدرس ایمیل یا
شماره تماس تون رو برام بفرستید تا بتونم برای
نمایشگاه خبرتون بکنم ..... شاد باشید
سپاس
با خود در اندیشه بودم که آیا خداوند هنوز به یاد دارد که بنده ای چون من به امید یاریش است؟ .... آنگاه صدایی از آسمان به گوش من رسید که : آیا تو هنوز به یاد داری که خدایی چون من به امید ایمان آوردن توست؟
بعضی از اوقات که دقت می کنم با خودم می گم : همیشه چقدر زود دیر می شه.... ای کاش بتونیم از تک تک لحظات مفید ترین استفاده ها رو انجام بدیم ...
در این راه بی پایان زندگی کاش مجالی برای توقف باشد ... ولی باید رفت و با مشکلات دست و پنجه نرم کرد ... پایان کار کجاست ؟ آیا کسی می داند؟
بگشایید پنجره ها را تا هوایی تازه آید به درون ....بگشایید پنجره ها را تا خبر های خوش به گوشمان رسد ...بگشایید پنجره ها را تا مرغ عشق اسیر در قفس نیز اندکی احساس کند که آزاد است ... بگشایید پنجره ها ....
همیشه از خودم پرسیدم ، غم نگاه از چیست ؟ آه دل از کجاست ؟
ولی حال از خود می پرسم قلاب علامت کدام سئوالیست که جوابش ماهی ست ؟
آدمی دنیا را رنگارنگ دوست دارد . ولی من عاشق رنگ سیاه هستم ، زیرا که درکمال افسردگی اش با تمام موجودات یک رنگ است .
۴ شمع در وجود ماست .....
اول : شمع صلح و آرامش که هیچ کس نمی تواند به تنهایی آنرا روشن نگه دارد، رفته رفته ضعیف می شود تا خاموش گردد .
دوم : شمع ایمان و اعتقاد است که دیگر برایمان بی اهمیت شده ، پس از روی بی اهمیتی خاموش می شود .
سوم : شمع امید است که این روزگار مجالی برای زیستن به آن نمی دهد.
چهارم : شمع عشق است که همیشه در سرشت آدمی شعله ور می ماند .
*** تا زمانی که این شمع شعله ور است روشن کردن دیگر شمع ها بسیار آسان است ***
در عبور از گذر لحظه ها، در تپش مدام زمين و نگاه زهرآلود زمان، دستهاي من به دنبال دستانی مهربان است .... دستانی سرشار از احساس .... آیا خواهم یافت؟
اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم می زنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک می شوم ... این است زندگی من ..
با شرم بسیار در مقابل کشیش درونم خواهم ایستاد و حقایق را بازگو خواهم کرد ، همانا که به رستگاریم ایمان دارم
در این واپسین روزگار ، تمام انسانها همچون تنه ی درختان خشکیده ای شده اند ، بی حاصل و عمود و عمود در کنار هم .... اندکی تحرک ، اندکی شادی برای زدودن گرد و غبار زمانه کافیست .... ولی افسوس ....
عشق به رفتنت را با هزاران ذکر باور کردم ،جای خالیت را با تنهایی هایم پرکردم ، و با خاطرات خلوت هایمان زندگی می کنم...
باید واقعیت های زندگی را در آیینه طبیعت نگاه كرد ، بعد دیده ها را به خاطر سپرد و تصویری همیشه در جلوی چشمان ساخت....