تبليغاتX
عکاسی

عکاسی

عکس هایی از اوژن اوقاتیان

این ، همان دستانیست که در آرزوی دست گیریت پیر شد....

+ نوشته شده در  89/11/07ساعت 9:42 PM  توسط alone  | 

دیروز کسی را دوست میداشتی،امروز دلتنگی ... تنهایی ... تمام عمر ما به همین سادگی گذشت تنها....

+ نوشته شده در  89/11/01ساعت 11:36 PM  توسط alone  | 

ترسی از جنس ، نگاهی معصومانه....

+ نوشته شده در  89/10/26ساعت 7:27 PM  توسط alone  | 

تبسم ....

+ نوشته شده در  89/10/21ساعت 10:27 PM  توسط alone  | 

از نگاه من بهترین مونس در تنهایی ات خود تویی...!

اگر مادر باشد که دیگر اسمش تنهایی نیست!!...

اگر کتاب باشد که دیگر خلاءی وجود ندارد!!...

...تنهایی یعنی خلاء...

این تویی که تنهایی ات راپرمی کنی!..

این تویی که خودت را تشویق به انجام کارهای روزمره درتنهایی می کنی...

   ...این تویی ...

پس تنهایی  هیچ وقت معنا پیدا نمی کند مگر اینکه تو خودت و عقایدت و افکارت را از  بین ببری...

تنهایی ...

+ نوشته شده در  89/10/15ساعت 6:5 PM  توسط alone  | 

شام آخر ....


+ نوشته شده در  89/09/26ساعت 2:44 PM  توسط alone  | 

بدون شرح ....

سلام

با تشکر از تمام کسانی که به وبلاگم سر زدند  باید


بگم که دوستان خواهش می کنم ، آدرس ایمیل یا


شماره تماس تون رو برام بفرستید تا بتونم برای


نمایشگاه خبرتون بکنم ..... شاد باشید

+ نوشته شده در  89/09/19ساعت 9:45 PM  توسط alone  | 


این ماییم که با قلم بر بوم زندگیمان نقش می زنیم و زیبایی هایش را می سازیم .... پس چه خوبست که زیبا نقش بزنیم ....

سلام

با تشکر از تمام کسانی که به وبلاگم سر زدند  باید


بگم که دوستان خواهش می کنم ، آدرس ایمیل یا


شماره تماس تون رو برام بفرستید تا بتونم برای


نمایشگاه خبرتون بکنم ..... شاد باشید

+ نوشته شده در  89/09/08ساعت 0:17 AM  توسط alone  | 

بدون شرح !!!

سلام

با تشکر از تمام کسانی که به وبلاگم سر زدند  باید


بگم که دوستان خواهش می کنم ، آدرس ایمیل یا


شماره تماس تون رو برام بفرستید تا بتونم برای


نمایشگاه خبرتون بکنم ..... شاد باشید

+ نوشته شده در  89/09/02ساعت 11:0 PM  توسط alone  | 

آغاز یک پایان .... 

سلام

با تشکر از تمام کسانی که به وبلاگم سر زدند  باید


بگم که دوستان خواهش می کنم ، آدرس ایمیل یا


شماره تماس تون رو برام بفرستید تا بتونم برای


نمایشگاه خبرتون بکنم ..... شاد باشید

+ نوشته شده در  89/08/29ساعت 7:41 PM  توسط alone  | 

چین و چروک های صورتش زندگی را برایم معنا کرد .... زندگی یعنی درد....

سلام

با تشکر از تمام کسانی که به وبلاگم سر زدند  باید


بگم که دوستان خواهش می کنم ، آدرس ایمیل یا


شماره تماس تون رو برام بفرستید تا بتونم برای


نمایشگاه خبرتون بکنم ..... شاد باشید

+ نوشته شده در  89/08/21ساعت 10:51 PM  توسط alone  | 

در امتداد این روزگار سیاه ، به خود می بالم که شادم .....


سلام

با تشکر از تمام کسانی که به وبلاگم سر زدند  باید


بگم که دوستان خواهش می کنم ، آدرس ایمیل یا


شماره تماس تون رو برام بفرستید تا بتونم برای


نمایشگاه خبرتون بکنم ..... شاد باشید


سپاس

+ نوشته شده در  89/07/25ساعت 11:10 PM  توسط alone  | 

در آغوش نور .....

سلام

با تشکر از تمام کسانی که به وبلاگم سر زدند  باید


بگم که دوستان خواهش می کنم ، آدرس ایمیل یا


شماره تماس تون رو برام بفرستید تا بتونم برای


نمایشگاه خبرتون بکنم ..... شاد باشید


سپاس

+ نوشته شده در  89/07/20ساعت 0:12 AM  توسط alone  | 

با خود در اندیشه بودم که آیا خداوند هنوز به یاد دارد که بنده ای چون من به امید یاریش است؟  .... آنگاه صدایی از آسمان به گوش من رسید که : آیا تو هنوز به یاد داری که خدایی چون من به امید ایمان آوردن  توست؟

+ نوشته شده در  89/06/28ساعت 10:41 PM  توسط alone  | 

بعضی از اوقات که دقت می کنم با خودم می گم : همیشه چقدر زود دیر می شه.... ای کاش بتونیم از تک تک لحظات مفید ترین استفاده ها رو انجام بدیم ...

+ نوشته شده در  89/06/28ساعت 2:18 AM  توسط alone  | 

بدون شرح!!!

+ نوشته شده در  89/06/23ساعت 2:34 PM  توسط alone  | 

در این راه بی پایان زندگی کاش مجالی برای توقف باشد ... ولی باید رفت و با مشکلات دست و پنجه نرم کرد ... پایان کار کجاست ؟ آیا کسی می داند؟

+ نوشته شده در  89/06/21ساعت 9:8 PM  توسط alone  | 

بگشایید پنجره ها را تا هوایی تازه آید به درون ....بگشایید پنجره ها را تا خبر های خوش به گوشمان رسد ...بگشایید پنجره ها را تا مرغ عشق اسیر در قفس نیز اندکی احساس کند که آزاد است ... بگشایید پنجره ها .... 

+ نوشته شده در  89/06/20ساعت 9:41 PM  توسط alone  | 

همیشه از خودم پرسیدم ، غم نگاه از چیست ؟ آه دل از کجاست ؟

 ولی حال از خود می پرسم قلاب علامت کدام سئوالیست که جوابش ماهی ست ؟

+ نوشته شده در  89/06/19ساعت 0:2 AM  توسط alone  | 

بدون شرح!!!

+ نوشته شده در  89/06/17ساعت 10:50 PM  توسط alone  | 

آدمی دنیا را رنگارنگ دوست دارد . ولی من عاشق رنگ سیاه هستم ، زیرا که درکمال افسردگی اش با تمام موجودات یک رنگ است .

+ نوشته شده در  89/06/16ساعت 10:14 PM  توسط alone  | 

۴ شمع در وجود ماست .....

اول : شمع صلح و آرامش که هیچ کس نمی تواند به تنهایی آنرا روشن نگه دارد، رفته رفته ضعیف می شود تا خاموش گردد .

دوم : شمع ایمان و اعتقاد است که دیگر برایمان بی اهمیت شده ، پس از روی بی اهمیتی خاموش می شود .

سوم : شمع امید است که این روزگار مجالی برای زیستن به آن نمی دهد.

چهارم : شمع عشق است که همیشه در سرشت آدمی شعله ور می ماند .

*** تا زمانی که این شمع شعله ور است روشن کردن دیگر شمع ها بسیار آسان است ***

+ نوشته شده در  89/06/16ساعت 10:7 PM  توسط alone  | 

در عبور از گذر لحظه ها، در تپش مدام زمين و نگاه زهرآلود زمان، دستهاي من به دنبال دستانی مهربان است .... دستانی سرشار از احساس .... آیا خواهم یافت؟

+ نوشته شده در  89/06/14ساعت 9:36 PM  توسط alone  | 

اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم می زنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک می شوم ... این است زندگی من ..

+ نوشته شده در  89/06/13ساعت 10:27 PM  توسط alone  | 

با شرم بسیار در مقابل کشیش درونم خواهم ایستاد و حقایق را بازگو خواهم کرد ، همانا که به رستگاریم  ایمان دارم

+ نوشته شده در  89/06/12ساعت 7:33 PM  توسط alone  | 

زندگی هایمان راه حل های جدیدی را خواهان است ، راه های گذشتگان دیگر کار ساز نیست...

+ نوشته شده در  89/06/12ساعت 7:29 PM  توسط alone  | 

در این واپسین روزگار ، تمام انسانها همچون تنه ی درختان خشکیده ای شده اند ، بی حاصل و عمود و عمود در کنار هم  .... اندکی تحرک ، اندکی شادی برای زدودن گرد و غبار زمانه کافیست .... ولی افسوس .... 

+ نوشته شده در  89/06/09ساعت 11:25 AM  توسط alone  | 

در مسیر بی پایان زندگی تنها زخم بر روحم خورد .... ایست!!! اینجا پایان راه است....

+ نوشته شده در  89/06/08ساعت 5:1 PM  توسط alone  | 

عشق به رفتنت را با هزاران ذکر باور کردم  ،جای خالیت را با تنهایی هایم پرکردم ، و با خاطرات خلوت هایمان زندگی می کنم...

+ نوشته شده در  89/06/07ساعت 7:48 PM  توسط alone  | 

باید واقعیت های زندگی را در آیینه طبیعت نگاه كرد ، بعد دیده ها را به خاطر سپرد و تصویری همیشه در جلوی چشمان ساخت.... 

+ نوشته شده در  89/06/06ساعت 11:3 PM  توسط alone  |